محیامینویسد.....

نت نوشته های من

خدا جونم دلم گرفته

سلام

امشب دلم گرفته

خیلی هم گرفته

دلم میخواست خونه خالی میشدو من یه دل سیر باز با خدا دعوا میکردم

دعواااااااااااااا کههههههههه نه خب

دلم ازش گرفته بود شایدم از بنده هاش

شایدم از خودم

نمیدونم

خب خونه که خالی نشد اما این خونمون که مجزیه ظاهرا همیشه خالیه

خب خدا خودت بگو از چی غر بزنم از کی گله کنم بهت

اخ خدا خدا چه قدر خوبه که هسی

دوستمی مادرمی پدرمی خواهرمیییییییییی برادرمی

همه کسمی...........دوستت دارم خدا

چی بگم از دل تنگی ها

از گناه های خودم که بیشتر از همه ازارم میده

تا گناه های اطرافیان

همش نگاشون میکنم میگم خدا جون ماآدمیم یا اینا.........

همش فکر میکنم دارم اشتباه میکنم

اما همشم دارم درس میخونم سرم مشغول باشه

مشغول باشه ومن یاد چیزای بد نیفتم

خدا جونم رمضانه

ومن نمیدونم چه قدر از گناهامو جبران کردم

یا باز دوباره چه قدر گناه کردم

فقط اینو میدونم که برای رسیدن به هدفم

اراده ام محکمه

تلاشم میکنم

فقط تو هم هوامو داشته باش

نشه ولم کنی

نشه که دیگه دوستم نداشته باشی

که اگه بشه خیلی بد میشه

میشکنم داغون میشم خدا

تا حالا هر غلطی کردم اما ژشتم به تو گرم بوده وهست وخواهد بود

نوکرتم تنهام نزاریا

دوستم داشته باش خدا

اگه تو داشته باشی بقیه هم دارن

خدا جون دلم گرفته اما خوابمم میاد برم بخوابم سحر پاشم خیلی میخوامت اینو بدون

باییییییییی خدا تا صبح

اما از هرکی بشه خدا فظی کرد از تو نمیشه که تو تا اخرش هسی

البته اخرم که نداری اخه قوربونت برم

مواظبم باش

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 1:58  توسط محیا   |